تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی









به بهانه دید و بازدید های متوالی ریاستین جمهور ایران و ونزوئلا  

با طلب رخصت و معذرت فراوان از محضر پروین اعتصامی عزیز




روزی گذشت پرزیدنتی از گذرگهی                   فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی راننده ی بیکار                 این راهوار چیست که زیر پای  آقاست ؟
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست           پیداست از پراید قسطی و لیزینگ ما سواست
نزدیک رفت گل اندام دلبری و گفت                    مایه اش کارت بنزین سوخت من و شماست
ما را به حمایت  از  اتم متُم فریفته است           ورنه ونزوئلا سهم  بندی سوختش از کجاست ؟
این چاوس که محمود را چریک کند خطاب          چون طمع دارد بر دخترانمان مادرش به خطاست*
احمدی در کاراکاس نماز میکند به پا                 سرخ پوستان را به تهران لهو و لعب به پاست
گنجشکا ، با  ابلهان پند آزادگی چه سود           کو آن ریاست جمهور که نرنجد ز حرف راست ؟




پای نبشت* :
اخیرا مرجع تقلید مسلمین ، آیت الله العظمی "نوری همدانی" با اشاره به گزارشی مبنی بر فساد در
سفارت ونزوئلا در تهران فرمودند :
آقای چاوس ایران را خانه دوم خود معرفی کرده ، اما از دختران جوان ایرانی به عنوان زینت مجالس
شبانه کارکنان سفارت کشورش در تهران استفاده می شود ؛ باید با چنین منکراتی مقابله شود .




بوسه بر رُخ مهتاب


(( قسمت هجدهم  ))



ـ  جر و بحثتون خیلی بالا گرفت ؟

ـ نه .. یعنی .. اه .. ولش کن اصلا .. کسری هیچ وقت
کاری رو به موقع انجام نمیده . حتی جر و بحث رو .

ـ  اصلا بهتر نبود با  خودش میرفتی این همایش کوفتی رو ؟ اینجوری دیگه مجبور به دروغ
گفتن و عذر و بهونه آوردن پیش کسری اونهم واسه خاطر  دیدن یه عده غریبه نمیشدی ..  

ـ دیگه چی ؟ منظورت چیه ؟

ـ‌ منظورم اینه که خُب بد نبود که اگه جایی مثل این .. جایی که چندتا غریبه مدل به مدل
 نشستن تنگ هم به هر هر و کر کر با شوهرت بودی .. نه با ....

ـ نه با  ؟!  .. نه با چی ؟؟ ... فاسقم ؟ ......

ادامه مطلب
"لینک"نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:2  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

اندر احوالات خوشبینی در یک ظهر گرم بلوار کشاورزی یا زمانی که کانگورو ها کمونچه میزنند !!! 

[بیابان خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق میریزدش آهسته از هر بند]

به صلاة ظهر و به طمع موکبی کولر دار بر کناره شرجی زده بلوار کشاورز مانده بودیم تا
این پر خاصیت هیکل را به قصد خیابان جمالزاده ببرد و برساند ...

هکذا میدانستیم هیچ خوش غیرت راننده ای تا آن جناس مُلطف بر کناره شارع ایستاده و
عرق بر سر و سینه میریختند  التفات بر کُلُفت مَنظر بد هیبتی چون ما نخواهد بنمود ..
پس چار ناچارمان انتظار بود و ذکر مبسوط  یا ربی فرجی ..

[ گویند سنگ لعل شود در مقام صبر .. آری شود ولی به خون جگر شود ]

 ناگاه از میان آن دو صد سفینة النجاه دود زای خیابانی، سپید سمندی مُرکب بر سیمین پیکری
پری روی گوشه شوخ چشمی بنماند و غربیل فرمان بچرخاند و  درست مقابل این کمترین
 توقف بنمود.
 
[ آیین تقوا ما نیز دانیم .. لیکن چه چاره .. با بخت گمراه ]  :دی

در دل خداوند عزوجل حمد بنمودم در آن ساعت به جهت این التفات و  ادعونی استجب لکم
 کاندر آستین خلقم  حوالت بنموده بود ..

[ بس نکته غیر حُسن بباید تا  کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود ]  

سری به موهبت خم بنمودم و آن سیه گیسوی مه منظر را چو خرمنی گل در بزم دلربایی دیدم
و خجلتا که  نبوض قلبیه و ذکوریه به آنی طپیدن آغاز کرد ..

[ دلت به انتظار چشمهاست ... ببین امید چگونه کرده است راست ] !!!

هنوز این کمترین کلام تحسین باز ننموده  بودم که آن پری خوش صفت همچون مرغی بهشتی
 آوا سر داد:
 
[ گفتا : من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
[ گفتم : ز کجایی تو ؟ بر سر زد و گفت ای جان ، نیمیم ز تُرکستان ، نیمیم ز فُرغانه ] !

ـ آقا ببخشید جمالزاده کدوم طرفه ؟!

به اشارت انگشت سبابه صراط المستقیم را نشانش دادم و هنوز سلام نکرده راز آشکار بر هم
سبیلی ننموده بودم کآن مه جنان صفت بوقی به نشان سپاس بزد و گازش بگرفت و برفت ...

[ ای گنج نوشدارو .. بر خستگان گذر کن ... مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری ] ؟؟؟ !!

اونم توی اون گرما ...



پای نبشت :

 ۱ ـ قسمتهای داخل کروشه [ ] برگزیده {همون کش رفته} از ترانه های  "محسن نامجو" هستند..
 ۲ ـ این از اون مدل کارهای تلفیقی هست که فکر کنم فقط خودم دوست دارم . شما جدی نگیرید .
 ۳ ـ تیتر در اصل نشان دهنده یک مطلب موزیکال میباشد انشالله !
 ۴ ـ همین دیگه !
 

"لینک"نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 1:22  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

وقتی که . . .  

            

 

وقتی  گریبان  عدم
                         با  دست  خلقت  می دريد

وقتی  ابد  چشم  تو  را
                              پیش  از  ازل  می آفرید


وقتی  زمین  ناز  تو را
                              در  آسمانها  می کشید

 وقتی عطش  طعم  تو  را
                                 با  اشکهایم   می چشید


من عاشق چشمت شدم
                               نه عقل بود و نه دلی
                                                         چیزی نمی دانم از این ، دیوانگی و عاقلی


یک  آن  شد این عاشق شدن
                                      دنیا همان   یک لحظه  بود

آن دم که چشمانت مرا
                             از عمق  چشمانم  ربود


وقتی که من عاشق شدم
                                شیطان به نامم سجده کرد

 آدم  زمینی تر شد و
                          عالم  به  آدم  سجده  کرد

من  بودم  و  چشمان  تو
                                نه  آتشی  و نه  گلی  
                                                           چیزی نمی دانم از این ، دیوانگی و عاقلی



ترانه سرا : دکتر افشین یداللهی
خواننده ‌: علیرضا قربانی
دانلود ترانه
"لینک"نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 21:56  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

3:45 دقیقه بامداد به وقت تهران . . .  

وقتی عقربه های ساعت 3:45 دقیقه بامداد  به وقت تهران رو نشون میدن یعنی اینکه من تازه
45 دقیقه است که توی تخت مشهورم مستقر شدم .
وقتی عقربه های ساعت 3:45 دقیقه بامداد به وقت تهران رو نشون میدن یعنی اینکه من تازه
۱۵ دقیقه است که پس از مراسم ویژه خر غلط زنی به معنای واقعی کلمه خوابیدم ..
وقتی عقربه های ساعت 3:45 دقیقه بامداد به وقت تهران رو نشون میدن یعنی اینکه کمتر
از 5 ساعت تا بیدار شدنم باقی مونده ...

و حالا تصور کنید در یک چنین ساعت مهمی از چنین حال و هوای مهمتری ناگهان جیغ اس ام اس
شما رو با هزار هول و هراس به سقف بچسبونه .
وقتی من راس ساعت 3:45 دقیقه بامداد به وقت تهران با اس ام اس بیدار بشم این افکار به سرعت
برق از ذهن منگم عبور میکنه :

 

1 _ یکی ( حتما یک خانم ) نتونسته در مقابل فشار  اعتراف به دوست داشتن من مقاومت کنه
و برام اس ام اس زده که با اشک و آه بهم بگه دیگه از عشخ من مُرداهه و همین الان با صورتی
خیس از اشک داره زیر بارون به طرف خونه من میدُوه ( میدود . مترجم )

2 _  یک گروه ( جاست جناس لطیفه  لطفا ) به خاطر نمایشگاه کتاب از یکی از شهرستانهای
دور دست یا نزدیک پا ، اومدن و مطمئنن در این تهران دراندشت و بلاخیز امن ترین هتل شهر
همین بنده منزله!!
( اینکه نزدیک به یکسال خورشیدی تا برگزاری نمایشگاه کتاب مونده اصلا مهم نیست )!!

3 _ مسعود کیمیایی بعد از خوندن نقدی که درباره فیلم " رئیس " نوشتم تا نصفه شب یا همون
3:45 دقیقه صبح حرص خورده و حالا اس ام اس زده که : بی مرام ، از تو دیگه توقع نداشتم !!!

4 _ گابریل گارسیا مارکز  بعد از کلی این پا و اون پا و شرم و خجالت قبل از اینکه بره بخوابه
( با توجه به اختلاف ساعت ایران با اونجا < نمیدونم مکزیکه هنوز یا برگشته کلمبیا > ) برام
اس ام اس زده که اگه ممکنه ستون < پنجره > وبلاگم رو بهش بدم تا بتونه اینجا بنویسه !!!


و خلاصه از  همین فکرا ...  همشون هم در کسری از ثانیه .. در همون فاصله اثیری
کش و قوس گربه وار و زوزه سگ صدای من تا کورمال کورمال  سینه خیز رفتن و گوشی رو
 برداشتن و پیام رو باز کردن ....  همه و همه با هم از مُخم میگذره ...
و در نهایت اونچه که در ۳:۴۵ دقیقه بامداد  به وقت تهران میبینم اینه :

 

Teste  yek  servise jaded ba komake shoma
Agar  etebaretan  tamam shode
ba kode ..... az dustetan  bekhahid
 ba  shoma  tamas begirad

 !!!

Sender : Irancell
sent : 03:45:55

09-07-2007

 

 

توضیح  : سیم کارت من دائمیه !!!

"لینک"نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 13:41  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

آئین روزنامه نگاری . . .  

                                        آئین روزنامه نگاری
 

اینکه دیدگاه صاحب نظران و ناظران روزنامه شرق درباره ( این مطلب ) چیه و چه مقصدی رو دنبال
 میکنند چندان برای من مهم نیست اما همونطور که به مسئول روابط عمومی این روزنامه هم گفتم
جای این مدل جلب توجه نه این روزنامه و امثالهم که  هفته نامه های زردی هستند که همه هم و
 تلاششون از کشف سایز شورت یانگوم و تبلیغ سی دی بازیگر فراتر نمیره و  همه ساله با تعطیلی
 دبیرستانهای دخترانه دچار کاهش تیراژ و  ورشکستگی میشن .

من منکر اطلاعات ارائه شده درباب قساوت ایرانیان (حتی با علم به قلب تاریخ با آن مورخان طرف دار)
 نیستم اما تنها سوال من اینه که آیا نباید درباره احاطه و تسلط نویسنده ای که ادعای به چالش
 کشیدن قسمتی از تاریخ رو داره اطمینان خاطر داشت  ؟

 آیا ایشون تا بحال رنگ جلد کتاب " تاریخ تمدن غرب و مبانی آن در شرق " ترجمه پرویز داریوش
رو  دیدن؟
 آیا هرگز  کتاب " تاریخ تمدن اسلام " نوشته جرجی زیدان رو لمس کردند ؟

 قسم میخورم که ایشون هرگز این کتابها رو نه دیدن و نه دربارشون چیزی شنیدن چرا که اگر غیر از
این بود اونوقت حداقل موارد قساوت ایرانی های باستان رو با موارد مشابه اعراب و غربی های معاصر!
 مقایسه میکردند و در خوشباورانه ترین حالت این قیاس رو با این استدلال کلان نگر مطرح میکردند
که موضوع تحقیقی عام هست و نه صرفا تلاشی در جهت جلب توجه اونهم در شنیع ترین مدل.

چنین افتضاحی در "روزنامه شرق"  تعبیر و تفسیری نداره جز اینکه هیئت تحریریه شرق در حال تن
دادن به هر مصلحت نهان و عیانی هست تا دچار انسداد مجدد نشه و در این راه حتی اگر قرار
باشه هویت و تاریخ این مملکت با استناد به روایات هرودوت و ویل دورانت زیر سوال برده بشه چه
باک چرا که به این ترتیب حداقل اسباب رضایت خاطر آنتی آریایی های عرب نسب که متاسفانه
در دستگاههای اجرایی حضور پر رنگی دارند بخوبی فراهم شده و از بستر این رضایت هم احتمالا
عمر طولانی روزنامه شرق و بعد هم حساسیتهای این مردم سیوند زده ی سیصد سوخته را
 عوام شوونیست خطاب دادن و .. خلاص ..

آقایان شرق نشین  همیشه باور داشتم روزنامه نگاری به غیر از افه های روشنفکری و ادعاهای
نوگرایی و نو اندیشی و البته نشخوار کلمات ایسمیک  ابزار  دیگری هم نیاز داره .
از اون جمله دقت و شهامت روزنامه نگاری . من متاسفم که باید بپذیرم لجن متعفنی رو که
"هفته نامه شرق" طی دو هفته اخیر  با مستمسک قرار دادن  آزادی آرا و تبادل
اندیشه های ژورنالیستی به خورد من خواننده داده حتی در روزنامه رادیکالی همچون
کیهان مسبوق به سابقه نبوده .

دست مریزاد آقای میرفتاح . ممنون آقای رحمانیان . شما در کمترین تلاش موفق شدید
روزنامه نگاری رو یکی از سهل ترین کارهای این مملکت نشون بدید.

"لینک"نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 22:38  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

به بهانه سالگشت مرگ ارنست همینگوی  

دورودی بر یک وداع  


روزهای سیزده _ 14 سالگی بود و عطش خواندن چنان قوی که در کلاسهای درس همزمان
 با تدریس معلم همه کتابهای ر. اعتمادی و قاضی میرسعید را میخواندم .
گوشها متعلق به  صدای مدرس بود  و چشمها نگران و متعاقب اتوبوس آبی ، تویست
داغم کن ، ماجراهای لاوسون و سامسون ... .
 
آن سالها ،  در نزدیکی خانه آن روزها  خرابه ای بود معدن کاغذ و روزنامه های  باطله.
هرزگاهی پدر مجبورم میکرد برای خلاصی خانه از شر مجلات و هفته نامه ها و روزنامه ها
چند دسته از آن کاغذهای بی مصرف ِ مصرف شده  را ببرم و  دور بریزم .

دروغ چرا ..  به جای دور ریختن روزنامه ها  آنها را به پیرمرد متصدی آن گورستان کاغذ میفروختم
 تا با چند تومانی که حاصل میشد یا مجله فیلم بخرم و یا آخر هفته را به بهانه رو خوانی درس
 در باغهای طرشت به استادیوم بروم و پرسپولیسم را تشویق کنم .
 
یک روز زمانی که دسته ای روزنامه را به مبلغ 20 ریال ( همین دو تومان خودمان ) به پیرمرد
 فروخته بودم و در حال بازگشت  ناگاه در میان کاغذهای انبوه پخش شده بر زمین جلد گلاسه
 کتابی توجهم را جلب کرد .
کتاب را برداشتم " وداع با اسلحه " _ ارنست همینگوی . .. اسمش را پیشتر هم شنیده بودم ..
میدانستم نویسنده بزرگی بوده اما هیچ از او نخوانده بودم .

با تردید  کتاب را  وارسی کردم .. تمام صفحات را داشت .. نه پارگی و نه کثیفی ..
به سمت پیرمرد بازگشتم و در حالیکه میدانستم اگر بی اذن او نیز کتاب را ببرم اتفاقی نخواهد
افتاد قیمتش را پرسیدم و اون نیز با علم به موجودی خود داده من همان 20 ریال را طلب کرد.

بی تردید یا باید قید مجله فیلم بیست تومانی آن روزها را میزدم و یا بلیط پنجاه تومانی
 استادیوم آزادی را که پخش مستقیم بازیهایش در آن سالها علیرغم تلاش همکارانشان در
 واحد سیار و بخشهای فنی به شوخی میمانست .
مواجب هفتگی یک دانش آموز مقطع راهنمایی از طبقه متوسط آن زمانه نیز کفاف خرج و
مخارجی بیش از این را هم نمیداد ..
در دنیای رویایی نوجوانی ، من نه الیور تویست بودم و نه هیث کلیفت *.

قید استادیوم را زدم .... با خودم حساب کردم اگر از کتاب
خوشم نیامد هفته بعد به نصف قیمت بازش میگردانم ....

وداع با اسلحه ارنست همینگوی   و چه بازگرداندنی ....
   گنج را در خرابه یافته بودم ... 

   کتاب را همان شب بلعیدم ..
  دقیقا همین کار را کردم ...
  خواندن واژه مناسبی نیست.
   یک شبه....  
  نه ... چند ساعته
  این کتاب ۲۴۵ صفحه ای را بلعیدم
  و تا انتهای هفته سه بار 
  این فرآیند را با شوق و ذوق
   تمام تکرار کردم .

شخصیتها آنچنان زنده و حاضر بودند که محال بود بتوانم در کمد کوچکی که حکم کتابخانه ام را
داشت رهایشان کنم .
 از آن زمان ... عاشقانه "وداع با اسلحه"  ، ، ، کتاب بالینی ام شد... و ماند.


پانبشت ها :
ارنست همینگوی . ویکی پدیا (با مشارکت نویسنده همین وبلاگ )

*هیث کلیفت = یکی از شخصیتهای آرمانی من .قهرمان یا بهتر بگویم ضد قهرمان  رُمان " بلندیهای بادگیر"  اثر  امیلی برونته .

توضیح : مطلب قبلی با عنوان { بافته های رنج } نه قسمتی از یک فیلم است و نه بُرشی از یک داستان کلاسیک .
تکه ای بود از یکی از  داستانهای نیمه تمام خودم  .
"لینک"نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 22:23  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

بافته های رنج . . .  

                                  

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
"کاترین امبرسون" در آن لحظات جز به نهایت خوشبختی و پایان تمامی آلامی که از اوان کودکی
 چونان بختک رهایش نکرده بودند نمی اندیشید .

بانوی جوان از فراز برج راکسبون تمامی لندن مه گرفته ، تمام خیابانها و انسانهای جاری در آن را
 زیر نظر داشت . کالسکه ها ، دوره گردها ، خوشبختها و بدبختها ..
 و گویی چونان بنظرش میرسید که همگی آن نقاط  تیره کوچک آنقدر از او فاصله داشتند تا
 هیچکدام تهدیدی برای بهروزی  این اوقاتش  نباشند .

آفتاب کمرنگ نیمه های پاییز که فروتنانه  تا میانه های میهمانخانه اشرافی را در آغوش گرفته
 بود جلوه ی درخشان و طلایی رنگ به زیبایی مجسمه ها و نقوش روی دیوار داده بود .

در آن عصر وهم انگیز و رویایی قصر بوکینگهام  صدای نوک زدن دارکوبی که به جستجوی قوت
 روزانه پوسته نارونی با شکوه و سخاوتمند را کنکاش مینمود آن همه جلوه گری سکوت را نادیده
 گرفته بود  تا ترانه زیبا و  منقطعی را به آهنگ مورس صادر کند .

گویی دنیا با تمامی شکوه و جلالش در توقفی ، زیباترین تابلوی نقاشی عصر ویکتوریا را در قاب

 آن پنجره به نظاره کاترین گذاشته بود .

 کاترین دستی بر لبه میز آبنوس کنده کاری شده اش کشید ، نگاهش را از عمق پنجره برگرفت .
 و در حالیکه سعی میکرد تا هیجانش را پنهان کند با لحنی آمیخته به آذرم گفت:

_ میدانید آقای وینترباتام  ، روزگاری تمامی رویای روسپی گرسنه و سیه بختی  که شهره ملوانان
 دائم الخمر منچستر بود  داشتن سرپناهی برای مصون ماندن از باد و باران  بود و کاسه ای سوپ

اهدایی راهبان کلیسا. باور میکنید ؟ فقط همین.. و امروز به موجب وقوع اتفاقی در حد رویا ،و یا

حتی بیش از آن ، همان دخترک بعد از صرف غذایی مملو از طیهو و نان برشته و در حالیکه منتظر

 دسر خاویار شرقی است باید با شما درباره در آمدها و آینده املاک میراثی خود  مشورت کند ،

بی آنکه آن وحشت لعین و سایه وار ، روحش را بخراشد  .

وینترباتام که مشخصا تحت تاثیر قرار گرفته بود عینکش را به روی بینی جابجا کرد :

_ البته خانم امبرسون  ، یقینا خداوند هرگز ما را فراموش نخواهد کرد .
 

_ بله آقای باتام او فراموش نخواهد کرد ، اما خودمان ، آیا ما نیز فراموش نخواهیم کرد ؟  آیا آنچه

که برای من رخ داد  همان نجات وعده شده مسیح بود ؟ اگر آری ، پس دیگر دختران به جا مانده

در خیابانهای لندن و منچستر چه خواهند شد ؟ در سیطره این برجها و دیوارهای قطور چه کسی

 گرسنگان و ژنده پوشان را بیاد خواهد آورد ؟ مسیح این مصلوبان چه زمانی ظهور خواهد نمود؟
 

وینترباتام با تأنی مخصوص تمامی وکلای آداب دان لندنی سری خم کرد و مطیعانه گفت :
 

_ بانوی من ، هر مخلوق خوشبختی میتواند مسیح زمانه خود باشد و البته  این امر کاملا به
ظرفیتهای انسانی ما وابسته است .........

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 عنوان بر گرفته از یکی از آثار نویسنده بزرگ ایرانی استاد " علی محمد افغانی " است .

"لینک"نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:14  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و اذیت کردن را دوست داشته باشم !!!  

میدونستم  کاملا دارم میرینم تو اعصاب طرف اما ول کن نبودم .. کُلَن اینجور وقتها یه حس ..
یه غریزه .. چمیدونم یه جور لذتی از انتقام گرفتن و خلع سلاح کردن  کسی میبرم که سعی
کرده بی دلیل و با یه حرکت احمقانه روزم رو خراب کنه ...

من : مگه تو نمیخواستی زودتر پیاده بشی ؟
یارو : نه ..
من : پس واسه چی من خواستم سوار بشم  اومدی پایین که من بیام این ته ماشین ؟
یارو : حالا بَده نصف صندلی عقب رو خودت گرفتی ؟
من : به  بد و خوب من چیکار داری تو ؟ پرسیدم انگیزه ات چی بود ؟
یارو : .....
من : عادته نه ؟ عادت کردی به اینکار .. آره ؟
یارو : ... بگم آره ول میکنی .. ؟؟
من : خوب این خیلی عادت بد و احمقانه ایه ... من جای تو بودم ترکش میکردم ..
فقط مریضا از این کارا میکنن ... تو هم مریضی ؟ ... مریضی مگه نه ؟ ...مریضی ؟

یاروچنان داره دندونا و دسته کیف سامسونتش رو از عصبانیت فشار میده که هر آن ممکنه بشکنن.
مطمئنم هیچوقت فکرش رو هم نمیکرد بخاطر یه پیاده و سوار شدن اینجوری اول صبحی
گیر یه خُل بد اخمی مثل من بیفته ...  سعی میکنه به من که از میدون انقلاب  همین جور عینهو
دیوونه ها زُل زدم بهش و چشم ازش بر نمیدارم نگاه نکنه ..

من : چیه چرا ساکتی ؟ ..پرسیدم کجا پیاده میشی ؟ زود باش بگو ..
یارو ابروهاشو بالا میندازه .. میدونم داره کلافه میشه .. منم همینو میخوام ..
یارو : یه کمی دیگه ...
من : نگفتم کِی .. پرسیدم کجا ؟

راننده از توی آیینه یه نگاه میکنه ...  : آقا صلوات بفرست اول صبحی ارزش نداره .
من : آقای راننده شما این همه سال اینکاره ای دلیل این حرکت احمقانه رو فهمیدی تا حالا ؟

مطمئنم با بکار بردن این لغت ( احمقانه ) محاله راننده بخواد خودش رو توی مصیبت مسافر
بیچاره ای که کنار من نشسته شریک کنه  : .. نه والله .. چی بگم ..
دختری که کنار دست مرد احمق ماجرا نشسته با وجودی که دستش رو جلوی دهنش گرفته
نمیتونه خنده اش رو مخفی کنه ...
به  آخرای بلوار کشاورز رسیدیم .. از راننده میخوام که توقف کنه ... با همون خشم و تَغَیُر
به یارو میگم : برو پایین بینیم ..
راننده در کمترین تلاش برای فیصله دادن میگه : آقا از این سمت پیاده بشین لطفا ..
من : نه .. میخوام از این طرف پیاده بشم .. برو پایین بینیم یارو ...
یارو حسابی سگ شده ... میدونم  کلی گند زدم به  امروزش .. حقشه ...
میره پایین ...  نگاهش نمیکنم ... اما متوجهم با نهایت خشم و خون دل داره نگاهم میکنه ...
کرایه رو میدم .. هنوز نگاهش نمیکنم .. میشینه تو تاکسی ..
در حالیکه هنوز ماشین حرکت نکرده در نزدیکترین فاصله ممکن با شیشه درب عقب وا میسم ..
میدونم هنوز داره نگاه میکنه و حالا دیگه مثل یه انبار باروت شده ...
خم میشم ... عینکم رو بر میدارم ... یه جور خنده اُسگلی میکنم بهش ... از صد هزار فحش
خار مادر بدتر .... حقش بود ... مرتیکه ... !!!

"لینک"نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 21:36  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

حادثه نبود . . . 


نه ...

انگار که ..

خط نشستن سکه های شیر نشان ...
حادثه نبود ..
بُر زدن خشتهای استیجاری

در لافهای بی بی این  شب عاریتی

یک ورق آس ِ  اندیشه را ...
در آستین شاید ها جا گذاشت.

حالا  که زندگی

به آبی خشک غروب  ..

نجابت خورشید را  باخته ،
خواب بیدار مانده تا ....

نوازش گنجشکهای شاد را..
امانت دست باد کند  ...

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / تیر 1386



 بوسه بر رُخ مهتاب


(( قسمت هفدهم  ))

_ جدی نمیگی !!!.. اما .. اما رعنا ... آخه ..  چطور  ؟
_ باور کن بیچاره ام کرده بود بس که هی وقت و بی وقت تماس
میگرفت و اصرار میکرد ..
این اواخر دیگه ملاحظه خونه بودن کسری رو هم نمیکرد .... دائم میگفت میخواد فقط
 برای یه بار دیگه هم که شده ببینه منو  .. خوب .. منم فکر کردم شاید اگه  یه مقدار
آرومتر بشه ... منم بتونم حالیش کنم که اینجوری بهتره ...
_ ولی رعنا راه دادن  شهرام .. اونم توی این اوضاع احوال ...  تو تازه روبراه شده بودی ...
_ نه .. بهش گفتم که واقعا نمیخوام ادامه بدم ... گفتم همه چی رو تموم شده بدونه ...
_ تا کی اونجا بود ؟


ادامه مطلب
"لینک"نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 0:54  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

سال خوب ... زندگی خوب ..  

خیلی دوست داشتم این صفحه مجهز به فن آوری میبود تا میشد فیلمهایی رو که میبینم
و خیلی ازشون لذت میبرم رو اینجا میزاشتم تا همه میتونستن ببینن ..

البته میدونم و مطمئنم که بلاخره یه روزی این پیشرفت بدست میاد و ما هم موفق میشیم با
همین اینترنت دایال آپ و لاک پشتی فیلمهای بلند رو کامل روی صفحه ببینیم و لذت ببریم ..

اما تا اون موقع باید به وصف العیش نصف العیشa good year
 قضیه راضی باشم و راضی باشیم ..

فیلم ( یک سال خوب ) از این دسته فیلمهایی
هست که من واقعا دوست دارم همه در دیدن
و لذت بردنش با من شریک میشدن ...

بین خودمون باشه ... یک فقره کُت تن آقای
" راسل کرو "  در این فیلم دیده میشه که بنا
بر استنباطات اهل فن بیش از اندازه به تن ما
 برازنده است و ما هم رسما عاشق طرح و
خط و رنگش ..!!!

از کلیه دوستان و عزیزان خواننده عاجلانه و
عاجزانه درخواست میشود به  محض رویت
این مدل کُت و یا پارچه آن سریعا بنده را در
جریان قرار داده ..
خانواده ای را از نگرانی بدر آورده و مژدگانی
دریافت دارند !!!

از من به شما نصیحت ... این فیلم "یک سال خوب " رو ببینید  و لذت ببرید از ستایش
زندگی ... 
بزودی شرح این فیلم زیبای آقای رایدلی اسکات رو در { سینما لاگ } مینویسم ..
امشب برای دومین بار در یک ماه اخیر دیدمش ... کلی حال بود .. جاتون خالی ..

"لینک"نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 2:53  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |