تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی









ایران دهه هشتاد _ اسپانیای قرن هیجده 

چند سال پیش از این در جمعی که من غریبش بودم ، کهنسال مردی که مال و اموالش به مصادره
عقایدش رفته بود گاری کهنه خاطره می راند که :

سالهای دهه بیست {یا سی} شمسی و در آغاز احداث خط راه آهن ایران من از مهندسین مستخدم
دولت بودم . روزی مصادر عظمی دعوتمان کردند به شنیدن سخنرانی مهندسی عالِم و عالم دیده به
نام " پرفسور محمودحسابی " که به تازگی از فرنگ بازگشته بود .
سخنرانی مبسوطی کرد در باب پیشرفت علم در  غرب اما در میان سخنانش یک نکته بود که تا به امروز
 از یاد نبرده ام .
پرفسور حسابی گفت  : ای جوانان ، من از عقب مانده ترین بلاد اروپا یعنی اسپانیا می آیم . به شما
هشدار می دهم که اگر در ایران ، جنگ و قحطی و خشکسالی بوجود نیاید و دست دزدها و چپاولگران
از سرمایه های کشور کوتاه بماند و تمامی خلق ایران به تاخت در راه سعادت و تمدن بکوشیم بر اساس
پیش بینی من ایران در حدود سالهای 1380 با اسپانیای همان سال می تواند برابری کند در خیلی از جهات ..

گفتنش شوقی ندارد که آن پیر چه آه می کشید از یادآوری آن حرفها و دیدن ایران امروز که
هم جنگ خورد و هم خشک ماند و هم سرمایه بر یغمای دزدان و غارتگران داد .. این بماند .....

  امروز فیلم " اشباح گویا " را دیدم  و فکر می کنم این
  فیلم برای ما ایرانیان امروز به جد فیلم مهمی است .

  چرا این فیلم از نظر من مهم است ؟‌

  خوب به این دلیل که در این فیلم می بینیم که اوضاع
  احوال اسپانیای قرن هیجدهم چگونه بوده و امروز چگونه
  است و البته نشانه های بسیاری در تضاد اوضاع احوال
  خودمان با آن روزگاران اسپانیا نیز در این فیلم وجود دارد .
  
  در اسپانیای قرن هیجدهم تحت نفوذ و سلطه کلیسا و
  روحانیونی که رنسانس و پایان قرون وسطی را باور
  نداشتند عقاید خلائق را تفتیش می کردند و به زور داغ و
  گزنک اعتراف می گرفتند . 
  در اسپانیای قرن هیجدهم داشتن افکار آزاد جرمی
  نابخشودنی محسوب می شد و اگر مطلبی یا طرحی خلاف
  میل اربابان کلیسا بود باید محو و نابود می شد ...

  باور نمی کنید از وقتی فیلم را دیده ام  چقدر شاکر شده ام
  که چه خوب است ما الان در اسپانیای قرن هیجدهم نمی زییم !
  و آنقدرها هم کلیسا نداریم تا هی صلیب به کولمان سوار کنند.
  خدا را شکر کشیش هم فکر میکنم کم باشد در ایران ...
  اصلن این جور مسیحیت را آدم میبیند چندشش میشود ..
  خوب است که ما مسلمانیم .. خدا را شکر ..

خوب .. من خودم هم نفهمیدم این فیلم کجایش برای ایرانی امروز مهم بود ؟ ... بگذارید این هم بماند ...
 
به عنوان حُسن ختام  توجهتان را جلب می کنم به تصویری
در نشریه "مینودر" که در استان قزوین به چاپ می رسید .
گفتم می رسید چون دیگر نمی رسد .

به استناد این عکس تبلیغی که دو سال پیش در قسمت
آگهی های این نشریه منتشر شده همین چند هفته پیش
حکم توقیف این نشریه صادر شد.

به نظر شما چرا عکسی مربوط به دو سال پیش ،‌امروز
می تواند باعث توقیف نشریه ای بشود ؟‌

منباب توضیح و تنویر افکار عمومی عرض می کنم که انتقاد این
نشریه از سپردن منصبی مهم در استانداری این استان به
همسر نجیبه جناب استاندار قزوین مطلقا ارتباطی با توقیف
این نشریه ندارد .

احتمالن مصادر امر با توجه به گفته اخیر وزیر رفاه عزیز  پیش
دستی نموده ماضی مستقبل را به بهترین نحوی استمراریده اند !

دوست دارید بدانید آخرین هنرمندی تیم دولت عدالت محورمان
چه بوده ؟

دقت کنید :‌

(( مصری ( وزیر رفاه ) گفت : وقتی تلویزیون هست دیگر چه نیازی به مطبوعات داریم ؟ !!))

یکی نیست به ایشان بگوید اگر جرات دارید این حرف را پیش روی آقا هاشم سبزی فروش محل رعنا
اینا بزنید که مصرف روزانه روزنامه اش بیشتر از پنج کیلوست هزار ماشالله ، نه توی نمایشگاه بی یال
و دُم و اشکم  ِ مطبوعات که کسی ندانست کی بود و کجا  !!!

"لینک"نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 2:17  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

زنگها برای او به صدا در می آیند ...  

hemingway and Adriana ivancich
آدریانا ، دخترک عزیز  
امیدوارم که خوب باشی ، میدانم زیبایی ،
اما پیشتر امیدوارم که تو خوب باشی ....


 

وقتی " ارنست میلر همینگوی"  سلطان ادبیات
نوین ،‌ سه دهه پس از حضورش در جنگ جهانی
اول در سفری خاطره آمیز به ایتالیا ، محلی که به
هنگام جنگ  در آن منطقه دچار جراحاتی شدید
شده بود رفت و مهمان خاندان اشرافی"ایوانسیچ"
در ونیز شد ناگهان خاطرات رمانتیک او از روزهای
پر از ماجرای جنگ اول جهانی حیاتی دوباره یافت
و همینگوی پنجاه ساله که مظهر سرسختی  و
عدم تعلق به زنان به شمار می رفت خود را مجذوب"‌ آدریانا ایوانسیچ " دوشیزه هجده ساله  
یافت . همینگوی پیر ساعتهای بسیاری را با  آدریانا میگذراند و نتیجه علاقه دو طرفه از آن روزهای
لذت بخش خلق رمان " آن طرف رودخانه در میان درختان " به سال 1950  شد که با بی مهری و
عدم استقبال منتقدین مواجه گشت تا آنجا که او را مضمحل و پایان یافته خواندند .

اگر چه او بعدها هرگونه رابطه غیر اخلاقی با آدریانا را تکذیب کرد اما آنچه که پاسخ محکمی به منتقدانش
شد نه تکذیب روابط عاشقانه پیرمرد و دخترک اشرافزاده که شاهکار بی بدیلی به نام " پیرمرد و دریا "‌بود
که بر اساس تجربیات شخصی نویسنده شهیر از ماهیگیری در سواحل کوبا در 1952 به رشته تحریر در آمد .
و  آن که الگوی الهام بخش کاراکتر اصلی داستان "سانتیاگو" در نوول برنده جایزه پولیتزر " پیرمرد و دریا "
شد دوست و همراه سالیان اقامتش در کوبا " جورجیو فوئنتس " بود  .

اما "جورجیو فوئنتس"  و "‌ آدریانا ایوانسیچ " تنها کسانی نبودند که الهام بخش همینگوی در خلق
کاراکترهای جاودانه و نگارش شاهکارهای کلاسیک ادبیات مدرن شدند .
 Agnes von Kurowsky
   پیشتر از آنها و در سالهای ابتدایی جنگ اول جهانی آن زمان
  که ارنست جوان در کسوت راننده آمبولانس صلیب سرخ در
  ایتالیا خدمت می کرد پس از مجروحیت شدید از ناحیه زانو و  
  انتقال به بیمارستانی در میلان با دختری جوان و زیبا  به نام
  " اگنس فن کارفسکی "  که از نرس های همان بیمارستان
  بود آشنا شد و به تدریج رابطه ای عاشقانه میانشان شکل
  گرفت .
  شرح  دوستی و روابط همینگوی جوان با اگنس قریب 10 سال
  پس از آن در 1929  شالوده اصلی رمان " وداع با اسلحه " را 
  شکل داد که در این  نمونه ی بی نظیر ادبیات معاصر کاراکتر
  نرس جوان داستان " کاترین بارکلی " کپی کاملن دقیقی از
  " اگنس فن کارفسکی " بود  .
  به غیر از این رد پای نرس آمریکایی را که روزگارش در ایتالیای
  زمان جنگ  جهانی اول در خدمت صلیب سرخ سپری شد در
  دیگر داستانهای همینگوی از جمله"‌یک داستان خیلی کوتاه "
  و  نیز" برفهای کلیمانجارو " به خوبی می توان مشاهده کرد .

  اما آن زمان که ارنست جوان در دنیایی واقعی تر از داستانهای
  زیبایش پس از جنگ اول به آمریکا بازگشت و به انتظار اگنس
  نشست تا پس از بازگشت او از ایتالیا با یکدیگر ازدواج کنند
  ناگهان نامه ای از اگنس دریافت کرد که در آن از او خواسته بود
  تا او را فراموش و رابطه شان را پایان یافته تلقی کند .

  سالها بعد اگنس از اروپا به  خانه بازگشت لیکن او و همینگوی
  هرگز دوباره یکدیگر را ملاقات نکردند .


بر خلاف همینگوی و خانواده او که اغلب عمری کوتاه داشتند دوستان او یا همان منابع الهام داستانیش
روزگاری طولانی پس از او به حیات خویش ادامه دادند . Gregorio Fuentes

جورجیو فوئنتس یا همان سانتیاگوی "پیر مرد و دریا " بیش از یک
قرن عمر کرد و نهایتن در 1999 و پس  103 سال چشم
از جهان فرو بست .

همچون او ، شخصیت عاشقانه وداع با اسلحه ،" میس بارکلی""‌
در قالب واقعی خویش ( اگنس فن کارفسکی ) نیز سالیان
بسیار پس از مرگ همینگوی زیست و سر انجام در سال 1984 و
در سن 92 سالگی بدرود حیات گفت.



در این میان البته سرنوشت " آدریانا ایوانسیچ " به گونه ای
متفاوت بود که در 1983 و در سن 53 سالگی در گذشت .



اگر چه همینگوی عمده سالهای عمرش را در میان مخاطرات جنگلهای آفریقا و شکار کوسه و ماجراجویی
در دو جنگ  جهانی در فضایی که ارکان اصلیش را  طغیانگری ، ماجراجویی ، نوشخوارگی و زن تشکیل
می داد سپری نمود و به عبارتی آنطور که باید از سلامت و استعداد خویش محافظت و مراقبت نکرد  اما
میراثی  که او  برای ادبیات امروز جهان به جا گذاشت در اصل حاصل انتخاب خودخواهانه همان نوع خاص
از زندگی بود .
انتخابی که اینک و پس از سالها چنان رندانه و هوشیارانه می نماید که  طول عمر شخصیتهای اقتباسی
داستانهایش از مدل اصلیشان را  در حد جاودانگی بالا برده . همانطور که خود همینگوی پس از آنکه
در 1961 تنها علاج رهایی از بیماری کبد و  افسردگی را  شلیک گلوله در دهان یافت کماکان سالیان
سال است که زنگها برای او به صدا در می آیند .


ارنست همینگوی در نامه ای به دوستش پس از بردن جایزه "نوبل ادبیات" در 1954 :‌

{{ هی ، من بلاخره اون چیز لعنتی سوئدی رو بردم !!! }}

 


تحقیق ،‌ گرد آوری و ترجمه : امید صیادی

"لینک"نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 2:15  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

اسم شب  

اسم شب


من بیدار
تن بیدار
تو ،،،
همه ، حرارت شبانه ..

هوش ،،‌
خامُش ،
و هوس ،،
نقطه ی آغاز جهان  .

پس :
شمع فروزان  ،
در  شعاعی از عطش ..
سه بار
آب خجالت را
سر می کشد .. 

سه بار
اسم شب را ،،
" آه " می سراید  
و چکه  چکه
{...}
راز خلقت را ،
فاش می کند .

در تنفس رو به افول صبح ،
 تن روشنت ،
خسته از تراوش شبنم ،
شمع آجین ،
می رقصد .

من بیدار
تن بیدار
تو ،،،
همه ، رخوت بامداد  ..


//////////////////////////////////////////

امید صیادی / پاییز 86


بوسه بر رخ مهتاب

بوسه بر رخ مهتاب

(( قسمت بیست و چهارم ))

 
کسری نایلون میوه ها را به روی پیشخوان میوه فروشی

گذاشت و در حالیکه از جیب کـُتـش کیف پول را بیرون می کشید گفت :

ـ‌  آقا هاشم  اینا رو هم حساب کن به اضافه خرید دیروز و امروز صبح خانومم ...

آقا هاشم میوه فروش کاغذی را از زیر ترازو بیرون کشید ، در حالیکه نایلونهای متعدد میوه
را بعد از کشیدن درون جعبه های میوه میچید هر قلم را روی کاغذ اضافه می کرد ..
دست آخر ماشین حساب چرک و چالانی را از کنار دخل برداشت و بعد از محاسبه با لهجه آذری
غلیظی گفت :

ـ آ ا ی موهندیس .. گابیلی یوخدی .. والله .. بی تاروف ..


ادامه مطلب
"لینک"نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 1:14  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

کاسه صبر . . .  

کاسه هم اگه بود ... کاسه سفالی های سبز و سرخ و آبی  قدیم ... با اون  گُل و بُته و کوه و
دلبرهایی که می رقصیدن واسه عاشقاشون  ... که وقت خوردن آب دوغ خیار .. یا حتی اشکنه ..
اونقدر حواست رو پرت می کردن پی رنگ و نقش و تازگی و داستان همیشه ناتمومشون  ..
که یادت می رفت اونی که خوردی نمکش کم بود یا زیاد ...
که نمی فهمیدی  نون فرق برشته و بیاتش کجاشه ...
اصلن از یادت می بردن سرد خوردی یا گرم ..
مهم .. خود کاسه بود ...
می فهمی ؟...  من دارم از خود کاسه برات میگم ..
حواست با منه ؟؟

صبرم اگه بود ... صبر پدر بزرگ ... که  اول چل چلگی ، خود ِ خوش تک و تنها  تن ِ  بی جون
بی بی جون رو بغل کرد از کرمونشاه پونصد کیلومتر برد و برد غُسل داد و کفن کرد و بی حتی
یه قطره اشک  زیر پای شازده ابراهیم خاکش کرد و شصت سال بعدی رو چشم به راه ملک الموت
نشست  تا وقتی که ما چهل تا نوه از هشت تا پسر و دو تا دختراش بغلش کردیم و از کرمونشاه  
پونصد کیلومتر بردیم و بردیم غسلش دادیم و کفنش کردیم و با یه خروار پیرهن مشگی گِل گرفته
زیر پای شازده ابراهیم کنار خدابیامرز بی بی جون خاکش کردیم ...
فکرشو بکن ..  شصت سال به هیچ کی نگفت تنهام ... به هیچکی ..
باورت میشه ؟ .. من دارم از صبر اون خدابیامرز برات میگم  ..  
حواست کجاست ؟؟
"لینک"نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:27  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

زایش سبز حقیقت 

زایش سبز حقیقت


می روم ،
 
             راه صعب کوهساران را خوب می دانم .

 

چراغهای کم نور ،
                       بدنهای نیمه عریان ،
                                                و چشمان مستور در سنگر شیشه   
 همه را به ارث میگذارم .


 وبگردی های شبانه
                          و مغز این ساعات محدودتر از بندهای انگشت نیز
 
 
همه بی هیچ پیرایه از آن شماست.

                                                                                                       
می روم ،
             دزدانه
این خانه ،
               آن بام .


آه ای روزهای تقدس حماقت
                                    چه بی شرمانه آشفته ام کرده اید
خسته ام ،  
               ، خسته ،
 

در امتداد افق ،  
                    چشم انتظار سحر نخواهم ماند .

دیگر ،
       جنگهای کهنه چنگتان را
                                       بر زلال کودکی ، نخواهم رقصید .

می روم ،
             راه صعب کوهساران را خوب میدانم .
 

آنجا که گلهای نازک بهاری
                                بی وحشت از وهم صخره ها ،

به دوره نشسته اند ، 
                           زایش سبز حقیقت را



///////////////////////////////////////////////////////////


امید صیادی. پاییز ۸۳


بوسه بر رُخ مهتاب     بوسه بر رخ مهتاب

(( قسمت بیست و سوم ))




سرایدار افغانی با نگاهی نا مطمئن و شکاک در رو
باز کرد ..
در حالیکه سعی میکردم پُز ناچار و همیشگی آقا در برابر
نوکر رو حفظ کنم پرسیدم :

ـ  تو حسینی  ؟‌
ـ بله آقا
ـ خیلی خوب .. من از طرف مهندس فهیمی پور اومدم ... قراره اون ..
ـ ها .. خوب .. بفرماین .. بفرماین  جناب مهندس ..

مثل تمام سرایدارهای زیرک و حسابگر بلافاصله لقب مهندس رو بخشید .. و البته من هم میدونستم که
از این به بعد اولین منبع اخبار و محرم اسرار من و کاوه در دفتر کار جدید همین مرد افغانی خواهد بود....


ادامه مطلب
"لینک"نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 1:44  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

she so beautiful 

مدار بی درجه مدار صفر د رجه

سرگرد فتاحی ، زینت الملوک . سعیده ، تقی ....  
وقتی چهار کاراکتر اصلی سریال پر سر و صدا و تا
حدی عظیم "‌مدار صفر درجه " طی دو قسمت به
ضرب گلوله و قمه  فید می شوند باید افسوس خورد
که چرا نویسنده در میانه راه به مدد چنین ترفندی
عام پسند قصد فرار و خلاص از شر تعدد شخصیتهای
داستانی اش را نموده . به اینها اضافه کنید
حذف حضوری شخصیت اصلی سریال در چند قسمت
به مدد حبس و بندی  بودن . از آقای "حسن فتحی"
که روزگاری از او به عنوان جانشین خلف مرحوم علی
حاتمی نام برده میشد  این قِسم گریز از شخصیت پردازی
بعید بود.
برای گریز از افتادن در چاله رمانتیسیسم  به چاه حذف و
حشو و سرهم بندی کردن پناه بردن بدترین بلایی بود که میشد بر سر یکی از پُر هزینه ترین سریالهای
چند دهه اخیر تلویزیون آورد . بلایی که حتی سانسور سکانس های مربوط به خانم "لعیا زنگنه"
به بهانه اغواگری و فریبایی یا به قول حضرات ( پیدا بودن قسمتهایی از اجزای صورت !!! ) نیز 
 تاثیری تا این حد مخرب  نداشت .



نه گوزت را خواستیم نه فاتحه ات 

آورده اند که در ازمنه قدیم  پیری بر سر مزار رفیقی تازه در گذشته نشست و مشغول به قرائت
سوره الحمدی شد از برای آمرزش . لیک به ضرورت کهن سالی هرزگاهی در میان خوانش
بادی در میکرد بی غرض . اولاد میت را از آن حال ناخوش آیند شکوه آغاز شد کی نیک مرد تا بر سر
قبر پدرمان نریده ای بلند شو که نه فاتحه ات به درد  او می خورد و نه گوزیدنت به درد ما... القصه 
                                                         
 
اخیرن و در یکی از معدود دفعاتی که احساساتم  
  بر دیگر وجوه نداشته ام  برتری گرفته بود نیت داشتم
  تا با حراج آرشیو فیلمهایم کمکی کنم  به یکی از
  موسسات خیریه . فیلمها انتخاب شدند و با دوستان
  هم مشاوراتی شد و حتی با متصدیان یکی از رستوران
  ها برای میزبانی برنامه مذاکرات موفقی نیز انجام شد و
  در نهایت ماند کسب حمایت مصادر یکی از این موسسات
  که متاسفانه در این قسمت تمامی مسئولین این بنیاد های
  فی الواقع مظلوم  با این عذر و پوزش که حمایت از فروش
  فیلم هایی که با متر و معیارهای سیما و سینمای داخلی
  قابلیت و مجوز پخش عمومی را ندارند ولو در لوای حرکتی
  خیر خواهانه به حتم  باعث دردسر است از پشتیبانی برنامه
خودداری کرده و هوس انجام امری خیر را نیز از سر من پراندند . این توضیح از جهت آن دسته از دوستانی
که در جریان این مسئله بودند ضروری می نمود و از انجا که اصل مسئله امر خیر نیز مقدور نشده از انگ
ریا مبراست انشالله !


devils advocate
لطایف الجناس از منظر حضرت آل پاچینو علیه السلام

شانه های هر زنی مظهر ابهت او هستند و گردنش
همه رمز و راز یک شهر مرزی را داراست .
یعنی درست یک قسمت حائل و بی نشان در وجود
این سمبل رزم ، بین مغز متفکر و بدن .
( از دیالوگهای آل پاچینو در فیلم وکیل مدافع شیطان  )

جناب پاچینو با آن  نگاه فرار ، آن صدای خش و لحن
میخکوب کننده همیشه دغدغه ذهنی من بوده اما هر وقت
که با آن لحن و بیان منحصر شروع به توصیف جنس لطیف
میکند باعث کشف و شهودی می شود اساسی ..
مانند آن سکانس رویایی از " عطر خوش زن " آنجا که
به نقش سرهنگ نابینا به ملاقات زنی در هتلی نیویورکی
می رود و بعد که با حالی آشفته باز می گردد و می نالد :
  تا یادمان بیاورد نابینا بودن دلیل بر کور بودن نیست.
she so beautiful
"لینک"نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 1:10  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

پاپاراتزی های خوش رقص بخوانند . 

معمای تلخ گاسپار هاوزر

یکروز اواخر سده نوزدهم در وسط میدان مرکزی شهر نورنبرگ فردی که ظاهری عقب مانده دارد
در حالی توسط اهالی یافته می شود که نه خود ونه هیچکس دیگری از پیشینه او اطلاعی ندارد.
درنامه ای که در دست او نهاده شده نوشته اند که نام او "‌گاسپار هاوزر " است . از آسمانها آمده
و بدانجا بازخواهد گشمعمای گاسپار هاوزرت .
   در جدلی که میان اهالی شهر بر سر این مسئله که آیا گاسپار
   بطور جد یک عقب مانده ذهنی است یا نه روانشناسی  که
   مدعی عقب مانده بودن اوست معمایی را بدین شرح طرح مینماید
   تا میزان هوش او را بیازماید :

   فرض میکنیم که ما بر سر یک دوراهی ایستاده ایم که یک راهش
   به دهکده دروغگویان و راه دیگرش به دهکده راستگویان ختم میشود. 
   فردی را بر سر این دو راهی میبینیم و نمیدانیم او اهل کدام دهکده
   است .
   چگونه با یک سوال میتوان فهمید که او اهل کدام دهکده است ؟ !

  گاسپار پاسخ می دهد :

  بسیار ساده است . از او می پرسیم آیا شما یک غورباقه سبز
  هستید یا خیر ؟! 

فیلم ـ معمای گاسپار هاوزر ـ به کارگردانی فیلمساز شهیر آلمانی " ورنر هرتسوگ "
بر اساس این ماجرای بسیار عجیب ، غیر قابل توضیح و غم انگیز ساخته شده .

رشید پور  و مثلث

چالش جدید رشید پور

رضا رشید پور با برنامه {  مثلث } به تلویزیون بازگشت .
به نظر می رسد نسل شومن های جسور و دارای
کاریزمای رسانه ای که بعد از وقفه ای طولانی با
اجراهای خوب " فرزاد حسنی " در حال شکل گرفتن بود
قرار است با " رضا رشید پور "‌ادامه پیدا کند .
{ مثلث } برنامه روتین و تا حدی جنجالی است که
که با هدف قرار دادن اخبار مربوط به چهره های معروف
جامعه از هنر و سیاست گرفته تا ورزش قصد دارد تا
با استفاده از آرای مردمی اقبال یا عدم اعتماد عمومی
به یک چهره را  به داوری مردم بگذارد . 
در اولین شب اجرا واکنش عمومی به استدلالات مدیر  صدور مجوز موسیقی وزارت ارشاد چیزی در
حد فاجعه بود. 
اینکه این برنامه فقط برای شبکه تهران پخش می شود باعث تاسف است .
هر چند که به تجربه ثابت شده ممیزی های داخل و خارج از سیما بی کار نخواهند ماند .


  حلقه مفقوده در حلقه سبز    
                      حلقه سبز                                       

  در اولین قسمت از سریال " حلقه سبز "‌ به کارگردانی
  ابراهیم حاتمی کیا در کمال تعجب ادای دینی مشخص
  را به دو غول سینمای سالهای گذشته شاهد بودیم .
  اینکه  این ارجاع مستقیم از سوی حاتمی کیا  هیچ 
  بازخورد رسانه ای را در هیچ کدام از مطبوعات زرد و قرمز
  نداشت گواه مجددی است بر  نابودگی نگاهی تیز بینانه 
  و حافظه دار  در مخیله مدعیان اهل فن   .

  در سکانس افتتاحیه از اولین قسمت سریال حلقه سبز 
  فردی که معلول ذهنی نشان می دهد سوار یر  ویلچر
  در حال حرکت است .
  فیزیک بازیگر ،‌ گریم و اجزای صحنه که شامل
  فرفره های چرخان نصب شده به روی ویلچر است 
  ارجاع کاملن مستقیمی از سوی حاتمی کیا بود
  به " بهروز وثوقی "‌ ، "‌سوته دلان "‌  و
  مرحوم علی حاتمی .

"لینک"نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:47  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

چو عضوی به درد آورد روزگار  

چو عضوی به درد آورد روزگار 

در خبرها  بود که طرح  { رحم ( زهدان ) اجاره ای }  در مجلس تصویب شد .

خوب این طرح خیلی خوبه . به خصوص برای زوج هایی که به دلایلی دچار مشکلاتی در زمینه
کاشت ، داشت و برداشت نی نی هستند  .

 البته خدا کنه این قبیل طرح ها به همین یک مورد ختم بشه ..
وقتی فکرش رو میکنم پشتم می لرزه از اینکه  شاید با رونق و رواج چنین طرح هایی بزودی شاهد
درخواستهای دیگری در زمینه " اندام اجاره ای " باشیم .

فی المثل اگر جماعت قزوین نشان هوس اجاره عضو مطلوب مورد نظر به سرشون زد تکلیف چیه ؟!

یا اگر پیران سپید موی و یا ناتوانان از نفس افتاده به دنبال تجدید حرارت برآمدند و دربه در تقاضای
تصویب طرح اجاره عضو شریف رو خواستار شدند چه کسی پاسخگوی این قشر خواهد بود ؟

خوب از منظر (( قوانین مالک و مستاجر )) اگه قرار باشه به موضوع نگاه کنیم باید موارد متعددی
در قرارداد اجاره مد نظر قرار بگیرند که فکر میکنم نیاز به بازنگری دارند  .

1 ـ هرگاه مستاجر از تخلیه و تحویل مورد اجاره خودداری نماید موجر میتواند با مراجعه به مراجع
ذیصلاح نسبت به صدور حکم تخلیه اقدام نماید  .

{ در این حالت تصور بفرمایید فرد قزوینی در حالیکه عضو اجاره ای رو دو دستی در تصرف عدوانی
نگه داشته کشان کشان توسط دو مامور  اجرای حکم تخلیه که به تضرع و ناله نفرینهاش
بی توجهند مورد اجاره رو تخلیه می کنه و "اسباب اثاثیه" اش رو هم سر سیاه زمستون پرت
میکنن توی پیاده رو ! }

2 ـ مستاجر موظف است در زمان انقضای قرارداد اجاره مورد اجاره ای را صحیح و سالم به
موجر تحویل نماید .
{ در این حالت اگه تاریخ انقضای مدت اجاره عضو شریف ، شب جمعه باشه خوب  اون مستاجر
بدبخت بی نوا چه خاکی باید بریزه توی سرش ؟! ( منظور سر خودش . مترجم )  }

3 ـ  مستاجر حق واگذاری مورد اجاره را به غیر نداشته  و  .....
{ تصور کنید روابط بین همسایه ها بخاطر  قرض ندادن اندام تحت اجاره حتی برای یک شب
تا چه حد تیره میشه ! }

و خلاصه خیلی موارد وجود دارد درباره اندام اجاره ای که باید درباره آن دقت شود .



پیام هفته  :

آب که زیادی سربالا برود ، غورباقه های خسته از  ابوعطا ، ربنای شجریان را به سُخره می گیرند .
دست خودشان نیست .. طبیعت است دیگر .
"لینک"نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 2:29  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |

اندر احوالات مصائب یک اول شخص مفرد 

اندر احوالات مصائب یک اول شخص مفرد

زمانی که پیکاسو  اولین نمایشگاه نقاشی های کوبیسم خود را در نیویورک برپا کرد یکی از بازدید کنندگان
به او گفت :
آقای پیکاسو امیدوارم ناراحت نشوید اما این شکلک  های کج و معوج شما را پسر پنج ساله من هم میتواند
بکشد. پیکاسو خنده ای کرد و گفت: البته ،مطمئنم که می تواند ، اما آیا شما هم جرات نمایششان را دارید؟!
 تماشاگر ـ تماشاچی
 خوب ...، مفتخریم که اعلان می نماییم  

 اولین  هنرنمایی  پسا پست مدرنیسم! ما
 را در عالم  فتو غراف در عکسی موسوم به  
 " تماشاگر ـ تماشاچی " نظارت می فرمایید.

روحتان مُنیر ، دیدگانتان مُنوَر ! 

 مستحضر باشید  که حالیه  نیمی از خلائق
 عالم مسکــون  تحت هیمنه این عکس جان
 نثار و سینه چاک ما شده اند ( لازم به ذکر
 است که در این نیمه از نفوس دنیا محض
 رضای  خدا یک فقره زن ، یک فقره عاقل  یا
 یک فقره خلقت موجه یافت می نشود . ارائه
 این ادله  به جهت پیشگیری از سیل تکذیبات و
 جنجالات که عنقریب روان خواهد شد ضروری
 می نمود
 ) .

علی الحال معترفیم معدودی از دوستان در مراسم رونمایی این عکس که در مورخه یازدهم سپتامبر المبارک
در"سالون شهید آبراهام لینکلن موزه هنرهای خیلی دراماتیک نیویورک" برگزار گردید ناتوان از خُفیه نمودن بُخل
و حسدشان رسمن عارضمان شده گفتند که ما در عالم عکاسی پُخی نمی شویم .

اما از آنجا که خدا گواه است که این فخر عالم پیکچرازیون و غرافیک  قصد بر ثبوت قوه و قوات بیکران بشری
دارد عزم فرموده ایم تا بر همگان ثابت بنماییم  که در این فقره سخت اشتباه کرده اند و اصولن ما نه در
عکاسی که در هیچ زمینه ای هیچ پُخی نمی شویم .. هکذا که از بنیاد نیز چنین قراری  نداشته ایم .

البت در راستای تمجید و تحسین آثار و توانایی هایمان در علوم  آرتیستی علی الخصوص همین ثبت و ضبط
تصاویر مِن قبل این ایام  یک  رندی  فرموده  :‌  گر تو قرآن بدین نمط خوانی ، ببری لذت مسلمانی ! .


موخره :
وبسایت عکاسی با موبایل [ فتو موبایل ] .
دوستان علاقمند می توانند عکسهایی را که بوسیله گوشی همراه و یا دوربین در هر سطحی اعم از آماتور تا حرفه ای
گرفته اند برای نمایش ، رتبه بندی و نقد و نظر در این وبسایت بگذارند .
"لینک"نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:43  توسط امیدصیادی ( امیدوار ) |